[close] [print]

Source: http://www.sandbothe.net/696.html

Prof. Dr. Mike Sandbothe


Persian Translation of "Media Temporalities in the Internet. Philosophy of Time and Media with Derrida and Rorty", translated by Mahdiye Mofidi, in: Ettelaat Hekmat va Marefat, Vol 4, Jun 2007.

زمانمنديهاي رسانه اي اينترنت

فلسفه زمان و رسانه، دريدا و رورتي

نوشته: مايک سندبوث

چکيده

مقاله حاضر شامل چهار بخش است. بخش اول به بررسی برخي از پيشرفتهاي مهمي مي پردازد که مشخص کننده مباحث فلسفي جديد پيرامون مسأله «زمان» هستند. محور بخش دوم اين پرسش است که چگونه دو فيلسوف تأثير گذار معاصر، ژاک دريدا و ريچارد رورتي، بين زمان و مسأله رسانه پيوند برقرار مي کنند. سرانجام، در بخش سوم، تأثيرات زماني حاصل از تجارب فرهنگي رو به گسترش در رسانه اينترنت مورد تحليل قرارخواهد گرفت و در بخش پاياني اين مسائل با نظريات دو فيلسوف نامبرده مرتبط مي شوند.

مقدمه

درگذشته زمان بعدی استعلايي از تجربه بشری تصور می شد. از اين رو فرض بر اين بود که حتي با پيدايش تکنولوژيهای جديدی نظير اينترنت نيز کاملاً بي تغيير خواهد ماند. اما تفکر فلسفي جديد در مورد زمان پيشفرضهاي سنتی را به چالش کشيده تا جاييکه تعيين کننده هاي فرهنگي مفهوم زمان آشکارتر شده اند. در مقاله حاضر سعي بر اين است تا نشان دهيم که چگونه اينترنت مي تواند به عنوان مثالی مناسب با ويژگيهاي دو نظريه فلسفي تاثير گذار معاصر در مورد زمان و رسانه، يکی نظريه ژاک دريدا و ديگری نظريه ريچارد رورتي، جور در بيايد. بدين منظور در ابتدا مباحث رايج در مورد زمان اجمالا مورد بررسی قرار می گيرد و سپس نشان داده خواهدشد که چگونه دريدا و رورتي موضوعات زمان و رسانه را به هم پيوند مي دهند. در ادامه از اين پيوندها به عنوان مبنايي برای ارزيابی اشکال رايج زمانمندی1 در محيط نمادشناختی ارتباطات اينترنتی استفاده خواهم کرد. بعد از استدلال در مورد اينکه زمانمندی در حقيقت در حوزه کنش نشانه شناختی عملي جای می گيرد، سرانجام تلاش خواهم کرد تا جنبه هاي مکمل نظريه هاي رورتی و دريدا را با هم ادغام کنم و اهميت رابطه دروني نزديک ميان انديشه هاي فلسفي و سياسی در مورد زمان و رسانه را به اثبات برسانم.

گرايشهای اصلی در فلسفه زمان معاصر

مشخصه اوضاع فعلی حوزه فلسفه زمان، کثرت مفاهيم متعددي از زمان است. به همين دليل بحث فلسفي در باب زمان از اهميت خاصی برخوردار است. محور فلسفه زمان معاصر تلاش براي به هم مرتبط کردن مفاهيم متعدد زمان است که در شاخه هاي علمی مختلف مطرح مي شوند و نيز ربط دادن اين مفاهيم با تجربه روزمره و شبيه سازيهای2 زمانی تکنولوژيکی که امروزه به طور فزاينده اي شکل دهنده اين تجربه هستند. در راستاي حل مساله زمان رويکردهای مختلفی مطرح می شوند که همه آنها را می توان در دو گرايش اصلی جاي داد. اين دو گرايش که در ادامه به آنها اشاره می شود تشکيل دهنده فلسفه زمان معاصرند.

اولين گرايش اصلي در فلسفه زمان معاصر را مي توان تمايلی به وحدت بخشيدن و کلی کردن فهم ما از زمان دانست. مدافعان اين نظريه بر اين باورند که مي توان وجه زمان را به عنوان نقطه ارشميدسی جديدي در نظر گرفت که قادر است تجربه روزمره ما از نفس و جهان را با نظريات آکادميک در مورد انسان و طبيعت وحدت بخشد. به علاوه آنها معتقدند که اين نقطه وحدت در فلسفه مورد تاکيد قرار گرفته حال آنکه براي مدتی طولانی مورد غفلت علم و تکنولوژي واقع شده است. فقط از نيمه دوم قرن حاضر بود که مفهومی کلي از زمان مطرح گرديد و به صورت رياضي در فصل مشترک فيزيک، شيمي و بيولوژي، در قالب نظريه "خود سازماني3 " مورد استفاده قرارگرفت. برخي بر اين باورند که راه حل منازعه بين تفکر فلسفي و فيزيکی در مورد زمان که مشخصه آغاز قرن بيستم بود، در راه است. به عنوان مثال، هرمان لوبه4 ، فيلسوف آلماني زمان و تاريخ، در کتابش با عنوان Im Zug der Zeit بر اين نکته تاکيد کرده که « حتي ساختار زمانی تاريخيت5 ، که به نظر هايدگر و تئوري هرمنوتيک که در پي نظر وي مطرح گرديد منحصراً از رابطه ذهن با خودش و معناسازيش نتيجه می شود، درواقع ساختاري خنثي نسبت به ذهن و متعلق به تمام سيستمهاي پويا و باز است».

نظريه همگرايي لوبه مي تواند از سوي انديشه های ايليا پريگوژين6 ، شيميدان، فيزيکدان برنده جايزه نوبل و يکي از بنيانگذاران نظريه خود سازماني مدعي حمايت شود. چراکه پريگوژين قبلا در سال 1973 با ارجاع به تئوري ترموديناميکش در مورد بازگشت ناپذيري7 اشاره کرده بود که «آينده اين تصورات هرچه باشد به نظر می رسد مي توان گفتگوي بين فيزيک و فلسفه طبيعي را بر مبنايي جديد آغاز کرد. گمان نمي کنم بتوانم اغراق کنم و بگويم که مساله زمان بطور خاص نشانگر جدايي بين فيزيک از يک سو و روانشناسي و معرفت شناسي از سوي ديگر است (...). مي بينيم که فيزيک شروع به غلبه بر اين حصارها کرده است.» وي در فصل پاياني کتابش با نام From Being to Becoming ، که در 1984 نوشته شده، مي افزايد: «جالب توجه است که بدانيم نتايج اخير(در علوم طبيعي) تا چه حد توسط فلاسفه اي نظير برگسون، وايتهد و هايدگر پيش بيني شده بود که به موجب آن اختلاف اساسی عبارت از اين است که آنها تنها توانسته اند چنين نتايجي را در مقابل علم بدست آورند، حال آنکه مي بينيم امروزه اين بينشها از دل خود پژوهشهاي علمي بيرون مي آيند».

به علاوه برخي از نظريات در باب زمان که سعي در تحليل اين مساله از منظر مطالعات رسانه و تئوري تکنولوژي دارند را نيز بايد در رديف همان گرايش به وحدت و کليت بخشی به مفهوم زمان دانست که توسط لوبه و پريگوژين شرح داده شده است. حاميان اين نظريات که اکثرشان پسا تاريخي8 استدلال مي کنند، بر اين نکته تاکيد دارند که مفهوم زمان در تئوريهاي خود سازماني که گويا به عنوان ساختار مبنايي طبيعت و تاريخ شناخته شده است، در حقيقت چيزي نيست مگر تجليلي علمي از همان اشکال زمانمندي که در تکنولوژيهاي شبيه سازي مدلهاي پيچيده کامپيوتری به ظهور رسيده اند. از اين رو پل ويرليو9 ، سرعت شناس فرانسوي، بر خلاف لوبه، برقراري زمان تکنولوژيکي واحد جديد را در حکم کليت بخشيدن به ساختارهاي زماني تاريخي نمي داند، بلکه خيلي بيشتر آنرا به منزله تخريب بنياني اين ساختارها مي شمارد. طبق تشخيص فلسفي رسانه اي اصلي ويرليو، تکنولوژيهاي سينماتيک گسترش يافته در قرن بيستم آمده اند تا بنيان آن ساختارهاي زماني که از زمان آگوستين تا هايدگر درحکم اجزای اصلي و تفکيک ناپذير تجربه بشري به حساب مي آمده اند را براندازند.

در عين حال نزد ويرليو اين ديدگاه تخريبي قوي با طرح يک نظام فرابشري10 از سرعت محض پيوند خورده است. نظامی که از طريق تلويزيون و شبکه هاي کامپيوتري خود را در عرصه روح بشر نهادينه مي کند. به نظر وي گذار از اختلاف قديمي ميان زمان تاريخي و طبيعي به زمان شبيه سازي شده و يک شکل جديد در دنياي تکنولوژي، در بردارنده منطق ذاتاً فاجعه آميز تاريخ غربي تکنولوژي است. با اين پيش زمينه به نظر او وحدت و کليت بخشي به مفهوم زمان که علم و تکنولوژي حکايت از آن دارد،کشف اصيل يک نقطه همگرايي ذاتي بين طبيعت و تاريخ نيست (چنانکه لوبه و پريگوژين معتقدند) بلکه در واقع پيروزي تکنولوژيکي ساختارهاي زماني بدلي طبيعي بر زمانمندي اصيل تاريخ است. البته از ديد ويرليو، که توسط مسيحيت شکل گرفته، اين غلبه تنها مي تواند يک پيروزي بدتر از شکست باشد. چراکه به عقيده او تاريخ اين غلبه که با سقوط تکنولوژيکي انسان آغاز شد، تا تصديق ex negativo به وحدت پنهان در نوعي زمانمندي فرجام شناسانه11 ادامه مي يابد و تنها اين نوع اخير زمانمندي است که مي تواند ادعاي کليت حقيقي کند.

دومين گرايش اصلي در فلسفه زمان معاصر را مي توان با يادآوري پيشفرض بنيادي مشترک بين حاميان گرايش وحدت و کليت بخشي به خوبي فهميد. اين گروه زمان را به مثابه ساختار اصلي کلي و يک شکلي در نظر مي گيرند که از هرگونه امکان12 تاريخي و تغيير فرهنگي مبراست. از اين رو به نظر لوبه و پريگوژين «کليت وجودشناسانه وجه زمانمندي» در «جهان مشارکتي13» خود سازماني که دربرگيرنده انسان و طبيعت است، امري بديهي مي نمايد. علاوه بر اين مبناي افشاي انتقادي ويرليو، تصور ديني وي از داستان انحطاط زمانمندي مقدر شده از جانب خداست. انحطاطي که تحت عنوان تحول تکنولوژيکي اتفاق مي افتد و به آن نسبت شيطاني داده مي شود.

در مقابل طرفداران گرايش دوم، يعني گرايش به تاريخي کردن14 و نسبي کردن15 مفهوم زمان، معتقدند که نقشي که زمان در فهم انسان از خود و جهان ايفا مي کند مجموعه اي است از عادات تکنيکي و عملي که از لحاظ فرهنگي متنوع بوده و در بستر زمان در فرهنگهاي جداگانه و تحت تاثير شرايط تصادفي تغيير مي کند. ريچارد رورتي، پراگماتيست آمريکايي، طرفدار اين رويکرد، البته با تغييرات خاصي است. به نظر وي بايد تفکر افراطي در مورد زمان همراه با تصوري الاهياتی که معتقد است زمان و بي زماني در انسان به هم مي رسند کلاً کنار گذاشته شود. وي بر اين باور است که در عوض «بايد بکوشيم به نقطه اي برسيم که در آن ديگر هيچ چيزي را نپرستيم و با هيچ موجودي به عنوان چيزي الوهي رفتار نکنيم. جاييکه با همه چيز- زبانمان، وجدانمان و اجتماعمان- به مثابه محصولی از شانس و زمان برخورد کنيم». رورتي معتقد است که وقتي به اين نقطه دست مي يابيم که به جاي پيچيده کردن و رمزآلود کردن مفهوم زمان آنرا به گونه اي کاملاً بازتابي16 و در حکم محصولي از شانس تلقي کنيم.[1]

بر مبناي گرايش تاريخي کردن زمان که مورد حمايت رورتي است، بايد رابطه دروني بين مفاهيم متداول زمان در مباحث آکادميک و نيز پرسش از رابطه بين مفاهيم زمان در علم، شبيه سازيهاي تکنولوژيکي زمان و فهم روزمره ما از زمان را با رويکردي پراگماتيستي مورد بررسی قرار داد. از ديد رورتي همگرايي واژه نامه هاي متفاوت از زمان که مورد تاکيد حاميان گرايش وحدت و کليت بخشي به زمان است، هرگز نمي تواند اثبات کننده نوعي انطباق ذاتي بين زمان تاريخي و طبيعي يا بيانگر تمايل ذاتي تکنولوژي مدرن به ويران کردن زمان باشد. عملياتي کردن تکنولوژيکي و رياضياتي و کاربردي کردن هاي موفق واژه نامه اي که تا کنون در خدمت اهداف خود توصيفي17 بشر قرار گرفته تنها نشانگر قابليت تاريخي براي سازگار شدن، انعطاف پذيري ذاتی و هم مرزي زمينه اي بين واژه نامه هاست، حتي واژه نامه هايي به شدت سازش يافته18، نظير آنهايي که در فيزيک، رياضي يا منطق يافت مي شوند. بر اين اساس واژه نامه هاي مختلف که براي اهداف متفاوت و در زمينه هاي گوناگون از آنها استفاده مي کنيم بايد نه به منزله همگرا در يک معناي ذاتي و نه به عنوان بنا کننده يا ويرانگر يکديگر در يک معناي فرجام شناسانه در نظر گرفته شوند، بلکه اين واژه نامه ها خود در بستر زمان دستخوش تغييرند و در جريان اين تغيير به طرق گوناگون و تصادفي و بر مبناي اوضاع تاريخي متفاوتي که ظهور مي کند به يکديگر مرتبط يا از هم جدا مي شوند.

اين گذرا کردن19 بيش از حد زمان پيش از اين در قلمرو ادبيات توسط روبرت موسيل20، رمان نويس اتريشي، اجمالا مطرح گرديده بود. وي در رمانش با عنوان «انسان بي خاصيت21» مي نويسد: «قطار حوادث قطاري است که ريلهايش را در مقابل خود مي گشايد، رودخانه زمان رودخانه اي است که ساحلش را با خود مي روبد و مي برد. مسافر بر سطحي سخت و بين ديوارهايي محکم پيش مي رود اما سطح و ديوارها نيز با او در حرکتند، نامحسوس اما به گونه اي زنده، با حرکتهايي که مسافرانش به وجود مي آورند». بازتابي بودن22 ذاتي در درک مدرن زمان که در اينجا توسط موسيل توصيف مي شود، در فلسفه مدرن به ترتيب توسط رويکردهاي متفاوت کانت و هايدگر بنا نهاده شد. در حاليکه کانت و هايدگر مرموزانه کوشيدند همزمان با نسبي کردن مفهوم زمان دوباره آنرا کلي کنند اما تحليل هاي فلسفي رسانه اي دريدا در مورد مساله زمان را مي توان در زمره همان گرايش به نسبي کردن و تاريخي کردن همه جانبه زمان دانست که با اشاره به نظر رورتي مطرح گرديد.

زمان و رسانه

جياني واتيمو23، پيش کسوت ايتاليايي پست مدرنيسم[2]، در مجموعه مقالاتش با عنوان The Transparent Society از اين «فرضيه» دفاع مي کند که «تشديد پديده هاي ارتباطي و انتشار روبه رشد اطلاعات و اخباري که با سرعت برق در سراسر جهان (يا دهکده جهاني مک لوهان) منتشر مي شوند، صرفا جنبه هايي از مدرن شدن در ميان ساير جنبه ها نيستند بلکه مي توان گفت اين ويژگيها محور و حتي معناي اصلي اين روند به حساب مي آيند». ژاک دريدا در اين فرضيه با واتيمو هم عقيده است. وي در مقاله خود با نام The Other Heading - Reflections on Today's Europe تشخيص فلسفي رسانه اي اصلي خود را با نگاهي به اروپا در قالب زير صورتبندي کرده است :«هويت اروپايي نمي تواند (...) منکر راهها و شاهراههاي ارتباطات و ترجمه و بنابراين رسانه اي شدن24 شود، اما از سوي ديگر اين هويت نمي تواند و نبايد وجود يک حاکميت مرکزي را بپذيرد (...) چرا که با ايجاد محل هايي براي اجماع آسان، محلهايي براي اجماع عوامفريبانه و نمايشي25، به وسيله شبکه هاي رسانه اي سيار و در همه جا حاضر و بي نهايت سريع که فوراً از تمام مرزها مي گذرند، اين عادي سازي26 در تمام مکانها و زمانها يک ظرفيت فرهنگي فراهم خواهد آورد. اين امر سبب ظهور يک مرکز استيلا، يک مرکز قدرت يا ايستگاه قدرت مي شود. مرکز رسانه اي يا صفحه کليد مرکزي امپراطوري جديد، نوعي کنترل از راه دوراست، چنانکه در انگليسي در مورد تلويزيون بکار مي رود. يک جور فرماندهي در همه جا حاضر از راه دور، ظاهرا بي واسطه و مطلق». آنچه در اين جملات مطرح مي شود ابهامي ذاتی نسبت به ساختارهاي اصلي فهم ما از جهان و خودمان است که با رسانه اي شدن تجربه انسان از زمان در حال پيدايش است. اين امر از يک سو فرصتي حياتي است براي ساختن «هويت فرهنگي اروپايي» و از سوي ديگر با خطر ايجاد «يک مرکز استيلا» همراه است که ممکن است به مرکز رسانه اي امپراطوري جديد تبديل شود.

زيربناي اين انديشه ها فرضيه اي است که توسط دريدا در دهه 60 و در اولين کار فلسفي اصليش با عنوان «درباره نوشتارشناسي» مطرح گرديدکه بر اساس آن تغيير تاريخي در روشهاي ارتباطي ما و رسانه هاي تکنولوژيکي در فلسفه زمان از اهميت بسزايي برخوردار است. دريدا با در نظر گرفتن پيشرفتهاي اخير در روشهاي عملي بازيابي اطلاعات، طرح تحليل فلسفي- زماني رسانه هاي جمعي مدرن را آغاز کرد. طرحي که تا حدي توسط بنجامين و هايدگر در نيمه اول قرن شکل گرفته و در دهه 50 و اوايل دهه 60 توسط اندرسن و مک لوهان ادامه يافته بود. تز اصلي دريدا در درباره نوشتارشناسي اين است که شيوه نوشتن آوايي (يعني نوشتني که متمايل به الگوي زبان گفتاري است) که تاکنون مشخصه غرب بوده، معطوف به فهم خاصي از زمان است. يعني «خطي ترين» تصور از زمان که حول بعد گذراي «حضور» متمرکز است.[3]

در عين حال با گذار از سيطره گونه آوايي نوشتار، که با تصور حضور در صداي آنچه بدان اشاره مي شود همراه است، به نوشتار «غيرآوايي» چيزي بدست مي آيد که دريدا آنرا «واسازي29 حضور« و بنابراين گذار به يک «زمانمندي غيرخطي30» مي نامد. وي در درباره نوشتار شناسي به اين نتيجه مي رسد که ضروري است واژه نامه هاي کلاسيک از فلسفه زمان مدرن حذف شوند: «مفاهيم حال، گذشته و آينده و هر چيزي در مفهوم زمان و تاريخ که به بداهت آنها دلالت دارد، يعني هر تصور متافيزيکي از زمان، نمي تواند به حد کافي ساختار اين ردپا31 را توصيف کند.» دريدا مي کوشد با پيشنهاد استعاره هايي مثل «ردپا» و «تعويق32»، تفکر واسازانه در مورد زمان را امکانپذير سازد و نشان دهد که چگونه مفهوم زمان در پي اين واسازي حضور ادراک خواهد شد اما وي، نه در درباره نوشتارشناسي و نه در هيچيک از کارهاي بعدي حود، شرح نمي دهد که تئوري زمان برخاسته از چنين تفکري چگونه خواهد بود. اودليل اين امر را نوپا بودن ساختار تفکر غير خطي زمان مي داند و معتقد است اين ساختار نوپا تنها مي تواند در حکم يک روند واسازي در حال پيشرفت- که نوشته هاي دريدا مرتکب آن شده- بدبينانه مورد انتظار قرار گيرد.

رورتي برخلاف دريدا تاکنون فقط در حاشيه به فلسفه زمان و رسانه پرداخته است. با اين حال مي توان از توضيحات پراکنده اش پيرامون اين موضوع نشانه هايي از يک تئوري پراگماتيستي در مورد زمان و رسانه را استنباط کرد. وي در اين انديشه ها حتي يک گام هم از دريدا عقب تر مي رود. به نظر او با پايان معرفت شناسي، که پيش از اين در کتابش با نام Philosophy and the Mirror of Nature به آن اشاره کرده بود، و با تغيير موضع به سمت روايتي عملگرايانه از تئوري هرمنوتيک نه تنها واژه نامه کلاسيک زمانمندي منسوخ گشته بلکه حتي پرسش فلسفي در مورد زمان نيز به همين سرنوشت دچارشده است. اين عقيده رورتي از يک سو عليه جريان رايج معرفت شناسانه اي مطرح مي شود که مشخصه سنت فلسفه مدرن است و از سوي ديگر با واسازي نوشتارشناسانه دريدا نيز در تقابل است.

رورتي، دريدا و طرفدارانش را به خاطر بيش از حد بها دادن به بعد سياسي و عمومي مکتب واسازي33 مورد انتقاد قرار مي دهد. او بر اين باور است که قدرت واقعي دريدا اول بار در کارهاي جديدترش آشکار مي شود و اوج اين قدرت نيز در کنارگذاشتن طرح استعلايي يک «نظريه آيرونيستي» وجايگزين کردن آن با «کنايه هاي شخصي34» است که به هدف شخصي سازي35 فلسفه از طريق «متکي کردن آن به تخيل شخصي» صورت مي گيرد.

رورتي در برخي نوشته هاي دريدا نظير The Post Card نويسنده را به خاطر«جرأتش در ترک تلاش براي يکي کردن فضاي عمومي و خصوصي» و در عوض معرفي فلسفه به مثابه پروژه خصوصي خود آفريني36 فردي، مورد تمجيد و ستايش قرار مي دهد ولي منتقد درباره نوشتارشناسي است چراکه محور بحث آنرا تلاش براي بسط يک تئوري «منفي 37» در مورد زمان به عنوان نمودي از «ردپا، ذخيره38 يا تعويق» مي داند. تلاشي که به نظر رورتي علي رغم انتقاد دريدا به متافيزيک، خود متافيزيکي است.

اظهارات رورتي در مورد رسانه را بايد با توجه به چنين پيش زمينه اي فهميد. اظهارات وي بر مبناي اين گفته پروست39 استوار است که «رمان ها نسبت به نظريه رسانه مطمئن تري هستند». به نظر رورتي آنچه که بيش از يک نظريه عميق درباره رسانه که بر مبناي فلسفه زمان شکل گرفته اهميت دارد ميزان سودمندي عملي حاصل از رسانه هاي روايي نظير «رمان، فيلم و يا برنامه تلويزيوني» است. در اينجا نگراني اصلي رورتي مسأله محتوا يعني روايات عيني40 ارائه شده توسط رسانه است. اين محتواها بايد به ما کمک کنند تا هرچه بيشتر «به مرحله اي نزديک شويم که بتوانيم ساير انسانها را به جاي «آنها» به عنوان «يکي از ما» ببينيم». رورتي کار اصلي رسانه را ايجاد همبستگي واقعي41 ميان افرادي مي داند که با واژه نامه هاي مختلفي بزرگ شده اند و با اين حال مي توانند با يادگيري گام به گام به کمک رسانه واژه نامه هايشان را به هم پيوند دهند.

از ديد رورتي تحليل هاي فلسفي ارائه شده توسط دريدا پيرامون تأثيرات عميقي که تکنولوژيهاي رسانه اي بر ساختارهاي اصلي زمانمندي انساني داشته اند صرفاً تلاشي بيهوده و محکوم به شکست است. در واقع بايد با رورتي هم عقيده شويم که هرمنوتيک فلسفي رسانه اي عميق دريدا در درباره نوشتار شناسي نوعي فلسفه استعلايي تاريخي شده42 است. اما رورتي نيز نمی تواند منکر اين شود که توجه به اشکال زماني و ساختارهاي ادراکي که امروزه در برخورد43 تکنولوژيکي راه دور ميان انسان و ماشين در حال نهادينه شدن است، عامل مهمي است که بايد براي قضاوت در مورد اثر رسانه هاي الکترونيکي در منسجم کردن انسانها مد نظر قرار گيرد. مطالبي که در ادامه مي آيد مي کوشد با نگاهي به اينترنت هر دوي اين جنبه ها، يعني جنبه مورد نظر رورتي که بر «محتوا» تأکيد دارد و جنبه «صوري» مورد توجه دريدا، را در يک رويکرد کلي جمع کند.

زمانمندي هاي رسانه اي اينترنت

در سال 1995 شري ترکل44 آمريکايي، جامعه شناس کامپيوتر، کتابي با نام «زندگي بر روي پرده: هويت در عصر اينترنت» منتشر کرد که مي توان آنرا متني کلاسيک در حوزه پژوهش علوم انساني پيرامون اينترنت دانست. نويسنده در اين کتاب به طرفداري از اين تز جالب مي پردازد که معتقد است شرايط عيني تجربه در اينترنت دستيابی به حجم کثيري از همان روابطي را امکانپذير ساخته که دريدا وديگر فلاسفه پست مدرن دهه هاي 60 و 70 آنها را به عنوان قضايايي پيچيده و به زباني رمز آلود بيان مي کردند. بر اين اساس ترکل ارتباطات کامپيوتري در دنياي اينترنت را تجربه اي مي داند که از طريق آن انديشه دريدا «پايين بر زمين» آورده مي شود.

جرج.پ لندو45 و جی ديويد بولتر46 پيش از اين در پژوهشهاي خود پيرامون ساختارهاي فرامتني47 اساسي در متنيت48 الکترونيکي که در کامپيوترهاي مستقل بکار مي رود به نتايج مشابهي رسيده بودند. از اينرو لندو در کتابش با عنوان «فرامتن، محل تلاقي نظريه انتقادي معاصر و تکنولوژي» تأکيد مي کند که «آنچه دريدا و و ديگر نظريه پردازان انتقادي به عنوان بخشي از يک ادعاي ظاهراً گزافي در مورد زبان مطرح مي کنند دقيقاً در وصف اقتصاد49 جديد خواندن و نوشتن با روشهاي مجازي الکترونيکي مصداق پيدا مي کند. بولتر نيز در کتابش با نام «فضاي نوشتن: کامپيوتر، فرامتن و تاريخ نوشتن» توضيح مي دهد که «رسانه الکترونيکي مي تواند آنچه دريدا تنها به زحمت و با توسل به چاپ شرح مي داد را به سهولت اثبات کند(...)».

بنابرين مي توان گفت که ترکل، لندو و بولتر بر اين عقيده اند که مي توان تحقق ايده هاي اساسي فلسفه پست مدرن را در فضاي اينترنت و در قالب تجارب ارتباطي عيني يافت. علت اين عقيده را مي توان با نگاهي به واسازي نوشتارشناسانه مفهوم خطي زمان از نگاه دريدا بطور دقيق تري روشن کرد. تز راهنما در تبيين اين امر اين است که با درنظر گرفتن اينترنت، رويه پراگماتيکي بحث که رورتي برخلاف دريدا طرفدار آن است، از مناسبت خاصي برخوردار مي شود چراکه آنچه در رسانه کتاب چاپي نياز به واسازيهاي فلسفي پيچيده دارد با تغييري ممکن50 در ساختار رسانه ها به يک تجربه عملي روزمره تبديل مي شود. تأثير انسجام آور ساختارهاي نشانه شناختي شبکه اي موجود در اينترنت در پيدايش واقعي «جوامع مجازي» به وضوح مشخص مي شود. اما بايد اذعان کرد که صرفاً محتواي رسانه نيست که منجر به انسجام مي شود و از اين رو بازهم بايد در مقابل رورتي تا حدي حق را به جانب دريدا داد. برخورداري از شانس تعيين کلي شرايط حضور موجب گرد هم آمدن انسانها مي شود. پتانسيل واقعي و جالب اينترنت که در ادامه به آن خواهم پرداخت اين است که اين رسانه اشکال قطعاً عملي زمانمندي را با فراهم آوردن لوازم فني ظاهري براي تعيين شرايط حضور امکانپذير مي سازد. امروزه رابطهاي کاربر گرافيکي51 موجود در شبکه جهاني52، محور اصلي اينترنت را تشکيل مي دهند و سرويهاي اينترنتي کلاسيک قديمي را بايد متمايز از اين اشکال جديد دانست. از جمله کاربردهاي قديمي سرويسهاي بسياري از ايميل و صحبت، اخبار شبکه و ليستهاي ايميل گرفته تا 53IRC، 54MUD و 55MOO ها. نکته مشترک بين همه اين سرويسها اين است که برخلاف شبکه جهاني فرامتني56، اين سرويسها منحصراً با الگوي متنيت خطي سر و کار دارند. دگرگونيهاي به وجود آمده در رفتار عملي ما با نشانه ها که با فلسفه زمان و رسانه ارتباط پيدا مي کند را مي توان در تأثيرات حاصل از کاربرد اين سرويسهاي ارتباطي ساده مورد بررسي قرار داد. تحليلي که در ادامه مي آيد محدود به همين سرويسهاي ساده است [4]و تغييرات به وجود آمده را با نگاهي به سه دسته از مهمترين سرويسهاي ارتباط همزمان اينترنتي به عنوان نمونه، يعني IRC، MUD ها و MOO ها، مورد بررسي قرار خواهد داد.

در سرويسهايIRC، MUD و MOO ها، نوشتار در حکم واسطه ارتباط همزمان مستقيم بين دو يا تعداد بيشتري از افراد است که به لحاظ فيزيکي از هم دور هستند و احتمالاً هرگز همديگر را نديده اند. ناشناختگي خاص موجود در رسانه متني کتاب تا حدي مشابه است با استفاده از اسم مستعار در «چت آنلاين» که با تعامل همزمان و حضور بي واسطه طرفين مکالمه که ويژه زبان گفتاري در ارتباط رو در روست همراه شده است. در ارتباطات کامپيوتري خصوصياتي که قبلاً معيار تمايز بين زبان نوشتار و گفتار محسوب مي شدند در حال يکي شدن هستند و روند انتقال بين زبان و نوشتار روز به روز سهل تر و روان تر مي شود. با روي کار آمدن آنچه مي توان آنرا - به پيروي از هوسرل- «حضور ناحاضر 57»[5] شرکت کنندگان در مکالمه نوشتاري چت آنلاين ناميد، جنبه سنتي زبان گفتار به عنوان واسطه حضور در حال کمرنگ شدن است. اين امر نشانگر شکلي از حضور از راه دور، يعني حضور مجازي در نبود حضور واقعي است که به ارتباطات اينترنتي اختصاص دارد.گرچه عاملين ناحاضر به حضور جسمي خودشان ادامه مي دهند اما اين امر به هيچ وجه مستقيماً به وجود آورنده حضور آنها در محيط چت نيست. اين mise en scène در نوشتن يک مکالمه، که در آن زبان به جاي آنکه شفاهي بيان شود نوشته مي شود را مي توان تمايل به تحريري کردن58 زبان دانست.

متناظر با اين پديده گرايش به کلامي کردن59 نوشتار است. رسانه نوشتار در مورد چاپ کتاب در حکم نوعي تکنولوژي توزيعي است که تعامل ميان فرستنده و گيرنده را در بر نمي گيرد. در مقابل، اينترنت ارتباطي را ممکن مي سازد که در آن نوشتار، در نقش يک واسطه، تغيير وضعيت مداوم بين فرستنده و گيرنده را به شکلي نرم و منعطف، شبيه آنچه ويژه گفتار است، فراهم مي آورد. درواقع همين کاربرد شبه زباني و دوطرفه نوشتار مورد استفاده در حالت مکالمه است که مي توان آنرا تمايل به کلامي کردن نوشتار ناميد.

ماهيت همانند اين گرايشهاي به سمت تغيير ، يعني گرايش به تحريري کردن زبان و کلامي کردن نوشتار، دلالت بر اين دارد که نه زبان گفتار و نه نوشتار هيچيک بي تغيير و دست نخورده باقي نخواهند ماند. در چت آنلاين شکل ارتباطی زبان گفتاري از حالت رسانه کلامي در آمده و حالت رسانه نوشتاري را به خود گرفته است. در اين حالت ويژگيهاي خاص کلمات بيان شده درنشانه يک نشانه بودن بروز مي کند يŸ